آی آسمان
دوست دیرینه من
بازم اومدم باهات درد دل کنم
من عاشق شدم
خنده دار بود نه
برای خودمم خنده داره
عشق به نظرم یک کلمه بی مفهومه
لیلی و مجنون رو به یاد آدم می اندازه
نه ؟
نه شوخی کردم عاشق نشدم
به کسی که وقتی بچه بودم عاشقش بودم رسیدم
الان عاشقش نیستم دوستش دارم
فقط دوستش دارم
دستاشو گرفتم دست به صورتش زدم
موهای روی دستش رو لمس کردم
حس هایی که یه روزی در حسرتش بودم رو تجربه کردم
نمی دونم دوست داشتنمون چقدر پایدار باشه
ما بزرگ شدیم
بازم میام پیشت
روش مقابله با مشکلات
تازگیها دارم تمرین می کنم
وقتی که از مشکلات به تنگ می یام
یک لیوان پر آب رو تا ته سر می کشم
بعدش یه حس خوبی بهم دست میده
انگار غصه هامو با اون لیوان آب قورت میدم
امروز ٢۵ سال و یک روزه ام
بزرگ شده ام
ولی هنوز در خودم گمم
آنقدر که وقتی دستم را درون وجودم می برم چیزی پیدا نمی کنم
کسی نیست برایم بستنی بخرد
کسی مرا در من پیدا نمی کند
آری من بزرگ شده ام ولی کوچکتر از همیشه ام
زیر احساسهای تنهائی له شده ام
آنروز که وصیت می کردم
گفتم که مرا با تمام احساسهای بیخودی ام به خاک بسپارید
ولی حال می بینم
مرا درون زندگی فقط با احساس تنهائی به خاک سپرده اند.
چند روز است به این فکر می کنم
کاش می شد وقتی که بی حوصله ای بتوانی آفتاب بخری.
نیلوفر آبی
کسی نیست
کسی نیست پا به پای من به شهر نیلوفران آبی بیاید
تمام احساسهای من تنهاست
من یک شعرم
من یک حرفم یک دنیا عاشقانه
کسی در می زند
آسمان است
می گوید دلش گرفته
می گوید شهر نیلوفران آبی را می شناسد
مرا با خود می برد
می برد به جایی که پر از نیلوفران آبیست
کم کم توی آب فرو می روم دیگر هیچ نیلوفری نمی بینم
من غرق میشوم
آسمان هم نمی تواند مرا نجات بدهد
من غرق میشوم درون احساسهای تنهایم
من غرق میشوم
باد زوزه می کشد
دست روی موهایم می کشد
انگار نقش یک مادر مهربان را می خواهد بازی کند
مرا بیدار می کند
و از شهر نیلوفران آبی باز می گرداند
دیگر دوست ندارم بروم به شهر نیلوفران آبی
چرا کسی برایم گل اقاقی نمی آورد؟
می دانی برگهای سبز صداقتم را بادهای بی مهری تو زرد کرد
من دیگر صادق نیستم
چشمهایم را وقتی می بندم به تو فکر می کنم تویی که راحت عوض شدی
تویی که من عوض نشده ات را دوست داشتم
تویی که نمی توانم حرفهای مرتب شده دیروزم را برایت بگویم
و عجیب آنکه برایت هر روز حرف مرتب می کنم
من بی تو از زندگی دل خوشی ندارم
روزی که تو خواهی رفت
بدون هیچ وابستگی مرا ترک خواهی کرد
و من خواهم ماند
با وابستگی های در نظر تو بی مفهومم
می دانم رفتنت عمر درازی نخواهد داشت
ولی من باز هم از مرگ این صداقت رنگ باخته می ترسم
نمی دانم چرا همه چیز در نظر من یک حادثه است
حتی ننوشتنم
و تو تا به حال بهترین حادثه ام بوده ای.
دفتر خاطرات
اینجا یک چیزی دارد می سوزد
چیزی شبیه زندگی
چیزی شبیه آسمان
نه چیزی شبیه جسم
شاید یک دل باشد
متوجهی
یک دل از جنس سماجت بیخود برای زیستن
فقط می سوزد
می سوزد
نمی دانم چگونه
همینجوری هم می شود فهمید که درد زیادی دارد
چشمهایم را می بندم
باید فضای بین جسم و روحم را خانه تکانی کنم .
همه چیزم را با تو قسمت می کنم
لحظه هایم را
عشقم را
رویاهایم را دنیایم را
وجودم را زندگیم را
تمام لباسهایم را روی بند می اندازم
تا هوایی بخورند
تا نفس بکشند
دستهایم را ارغوانی رنگ می کنم
وای
دلم برای نفس هایت تنگ شده
چشم هایم را می بندم
بعد از این همه مدت ننوشتن
می دانم پرت و پلا نوشته ام
مست نیستم
سیگار هم نمی کشم
فقط از این دنیا خسته ام
دلیل خوبیست برای پرت و پلا نوشتن
نه!
امروز روز ساده ای بوده و من ساده تر از همیشه
دلم برایت تنگ می شود
مادرم دلخور می شود
و برای خودش پیرهنی تازه می خرد
و ذهن من مثل همیشه کهنه باقی می ماند
چشمهایم قرمز می شود
وقتی که به چشمانم خیره می شوی
می گویی چقدر دلم برای چشمهایت تنگ شده بود
و من غصه می خورم برای دلم که هیچ کس دلتنگش نمی شود
کفشهایم را می پوشم و به راه می افتم
و در کوچه خاکیمان به دنبال صداقت می گردم
و کسی نمی گوید که اینور ها صداقتی گم نشده
و من چه می کنم
کلید ها را گم می کنم تا برای همیشه پشت در زندگی بمانم
و بعد از تو عبور می کنم
سرم را پائین می اندازم
تا چشمهایت را نبینم
چون چشمهایت پاک ترین و زلال ترین
هدیه ایست که خداوند به جهان داده
چقدر آسان این مسئله هم حل شد
و من صداقت را در چشمهایت پیدا کردم
خوشحالم
خوشحالم به قدری که بغض گلویم را می فشارد
من زندگی را با کلیدهای گم شده اش به تو تقدیم کردم
و تو مرا با دل گم شده ام به روزگار تقدیم کردی .

آسمان تاریک می شود
و تو چشمهایت را که می بندی
می میری
و زندگی را نمی توانی درک کنی
چون چشمهایت بسته است
روزی که باز کنی
پنجره ها را مرا خواهی دید
من در آن سوی افق
برایت دست تکان می دهم
با هم می رویم
به شهر آرزوهایمان
تو تندتر از من می روی و دست مرا می کشی
آنگونه که مادری دست کودکش را در خیابان می کشد
و کودک چشمش مانده در عقب
در چشمان گربه ای وحشی
ما با هم زندگی می کنیم در خانه آرزوهایمان
تو هر روز می روی کشاورزی می کنی
و موقع آمدن روی شانه ات هیزم می آوری
و من با قاشق بزرگ چوبی مزه سوپ را می چشم
و بعد روی میز می گذارم
تو هیزم ها را روی آتش می گذاری و
بعد چشمانت میافتد به گلهای رز روی میز
کات کات
اشتباه شد اگر او هیزم می آورد پس گلهای رز از کجا می آیند.
ادامه
و تو هیزم ها را روی آتش می گذاری و می نشینی روی صندلی
و به من نگاه می کنی
من هم به تو نگاه می کنم
بعد با هم سوپ می خوریم
و بعد شب می شود وزنده می شویم
تو پنجره را می بندی و پرده ها را می کشی
و من دیگر دست تکان نمی دهم می روم به خانه مان
و تودوباره چشمهایت را می بندی
و آسمان همچنان تاریک است
می خواهی باز کنی
پنجره ها را
ولی نمی توانی
من دیگردر آن سوی افق نیستم
یادت رفته من رفته بودم به خانه مان
و گروهی می آیند و یک شب در خانه آرزوهایمان می مانند
و موقع رفتن همه چیز را خراب می کنند و می روند
حتی قاشق چوبی مرا
و تو هیچ وقت زندگی را درک نمی کنی
فکر کنم وقتشه دیگه از خواب بیدار شی.

